چندی سکوت اختیار کردم به بهانه آنکه شاید تغییری ببینم.
اما بگذارید وجه تسمیه این سیاست ایران را در چند جمله خلاصه کنم
خمینی را دوست ندارم چون نقاشی حسود بود که شمایل خویشتن را جلوه ای زیبا بخشید و دیگران را محو به قلم آورد
خامنه ای را دوست ندارم چون به تحسین این قلم کورکورانه پرداخت و آن ناشایست ها را جلوه دیگر بخشید.
موسوی را دوست ندارم چرا که دست پرورده خمینی است و نظام حقیری را ستایش می کند که پایه اش بر دروغ و افترا سامان گرفته
کروبی را دوست ندارم چون زندانبان بوده و حریم دین با سیاست را نمی شناسد
خاتمی را دوست ندارم چون پافشاری بر این حکومت دروغین دارد
از رفسجانی هم بیزار شده ام چرا که همچون خفاش شب بیداریست که فقط به دنبال قوت خود می دود
از احمدی نژاد پست بیزار بوده ام که نطفه اش با دروغ و دزدی بسته شده است و اطمینان دارم این بیزاری هیچوقت تمام نخواهد شد!
در مملکتی که تمام نشانهای آزادی پاک شده باشد.
تنها باید گفت:
مرگ بر دیکتاتور
به گزارش ایلنا آیتالله موسوی اردبیلی، یکشنبه شب، در ادامه درس تفسیر قرآن ویژه ماه رمضان، در محل دفتر خویش، اظهار داشت: زمانی که پیامبر اسلام(ص) به مقام پیامبری مبعوث شدند، یار و یاور زیادی نداشتند و به همین دلیل، همه دشمنان ایشان از یهود گرفته تا مشرکین، علیه پیامبر(ص) موضعگیری می کردند.
وی، گفت: کافران و مشرکان، به دلیل آن که پیامبر(ص)، فرزند پسری نداشت، او را “ابتر”(که معنی لغوی آن دم بریده است) یعنی کسی که دنباله ندارد و پس از مرگش اسم، افکار و خانوادهاش، با فراموشی از ذهنها از بین میروند.
این مرجع تقلید، افزود: اما با تمام تنهایی پیامبراسلام(ص)، خداوند یار و یاور او بود و به همین جهت سوره “انا اعطیناک الکوثر” را نازل کرد، تا برای پیامبرش اطمینان خاطر ایجاد کند؛ در این سوره خداوند به پیامبرش میفرماید، دختر تو نام تو را در زمین نگاه میدارد و نسل تو را حفظ میکند.
وی، خاطرنشان کرد: درست است که پیامبراسلام(ص) در آغاز امر رسالت، یار و یاور زیادی نداشت، اما یاران کم او، در راه او بسیار محکم و استوار بودند، اما توسط دشمنان آزار و اذیت میشدند.
آیتالله موسوی اردبیلی، گفت: برای مثال یاسر و سمیه و همچنین فرزند آنها عمار را دستگیر کردند و با تحت فشار قرار دادن آنها، از آنها خواستند که بر پیامبراسلام(ص) فحش و ناسزا گویند، ولی آن برای طاقت آوردن در مقابل این شکنجهها، از خدا کمک می خواستند.
وی اضافه کرد: در نهایت و در اثر مقاومتهای بسیار آنها، سمیه و یاسر را کشتند؛ اما شکنجهها بر عمار، آن قدر زیاد بود که در نهایت کلماتی را بر او القاء کردند و به همین دلیل شکنجه را تمام کردند.
این مفسر قرآن کریم، افزود: پس از این که شکنجه به دلیل سخن گفتن عمار، در موافقت مشرکان به اتمام رسید، عمار ناراحت و پشیمان به نزد پیامبراسلام(ص) رفت و همه چیز را گفت؛ در این زمان آیه ای بر پیامبر(ص) نازل شد و پیامبر(ص) بر اساس آن آیه به عمار فرمودند که عیب ندارد و حتی اگر باز هم اسیر آنها شدی، هر چه خواستند، بگو و از این نظر ایرادی وارد نیست.
وی در بخش دیگری از سخنانش، با اشاره به سخن مشرکان، در مورد معاد و عالم آخرت، گفت: مخالفتهای گوناگونی با سخن پیامبراسلام(ص) مبنی بر وجود عالم آخرت و زنده شدن انسانها پس از مرگ مطرح بود.
آیتالله موسوی اردبیلی، افزود: عدهای از آنها ادعای منطق و استدلال میکردند و میگفتند بر اساس استدلالهای عقلی، این سخن حقیقت ندارد؛ عدهای دیگر، میگفتند، باور نداریم و عدهای دیگر از روی عناد، آن را انکار میکردند؛ جالب آن جاست که در میان مخالفان پیامبر(ص) افراد سرشناسی مانند ابوسفیان و ابوجهل که به عنوان بزرگ مکه و افراد موجه آن روز شناخته میشدند، حضور داشتند.
وی، افزود: خداوند، جواب تمام این ادعاها را در سوره مبارکه “نباء” داده است و بیان فرموده است، شما عقل تان به آن روز نمیرسد و الا آن را انکار نمیکردید.
وی، در پایان گفت: نه تنها درک عالم آخرت از درک بسیاری از انسانها، خارج است، بلکه بسیاری از چیزهایی که در این دنیا نیز وجود دارد، از درک انسانها خارج است؛ زمانی کسی باور نمیکرد، وسیلهای مانند رادیو به وجود بیاید، اما امروز مردم در سراسر دنیا، صدای آمریکا و بیبیسی را گوش میکنند و میدانند چه میگوید.

علیرضاعاشوری مسئول ستاد فناوری اطلاعات ستادمهندس موسوی در نامه ای به بازجویش که در وبلاگش منتشر شد از روزهای تلخ زندان خود می گوید.
“علیرضا عاشوری”که در انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری مسئول فناوری اطلاعات ستاد میرحسین موسوی بودهاست پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم به اتهام آنچه خبررسانی رویدادها و تجمعات پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری گفته میشود در تاریخ سوم تیرماه توسط مرکز بررسی جرائم سازمان یافته سپاه بازداشت می شود.
وی در تاریخ ۲۳ شهریورماه در پنجمین جلسه دادگاه رسانه ای رسیدگی به اتهامات متهمان انقلاب مخملی به همراه ۵ تن از سایرمتهمان محاکمه شده و به تحمل ۶ سال حبس تعزیری محکوم میگرد. عاشوری همچنین مسئول ستاد اجرایی سیاست “هر ایرانی یک ستاد” ومسئول راه اندازی تلویزیون اینترنتی میرحسین موسوی بود.
متن نامه حذف شده عاشوری بدین شرح است :
چندروزیست دوباره باز هوای خانه ام سرد شده کولر هم خاموش است اما باز سوز سرمایی بر بدنم سرازیر میشود راستش نمیدانم این سوزسرما از کجا وزیدن گرفت از آن دعوت افطارکه اتفاقا مشتاقش بودم و یا از باب دلیل خواهی بر آن که ایامی را به نماز و روزه گذراندم .
واقعیت این است که در این چند صباح که گذشت خط خطی کردن روی دیوارها را از این باب برگزیدم که مرهم و جوانه ای شود بر زمین و زمان روزگاری که مهلت خزانم هم نداد و زمستان را بر سرم هوار کرد. اماشاید این تقدیر الهی بود که خود علتی شودبر وزش سوز سرمایی بر استخوانم در روزهایی که ظاهرا همگان میهمان مهربانی خورشیدند.
کارشناس، به فریاد میگویم ای کاش نمی پرسیدی، ای کاشن می پرسیدی و استخوانم نمی لرزاندی ازخاطرات آن روزها که بارها کوشیدم در خطخطی های ذهنم رنگ شیرینی اش بخشم تا خودرا از نگاهداری تلخیات اش باز دارم و حفاظت سرگذشت آن ها را به تاریخ بسپارم اما به پاس اینکه به سپیدوسیاه قدم میگذاری و به پاس قدمهایی که شاید به پای حضور تو میآیند از جام زهرآگین بازخوانی تلخیات آنروزها قطره ای سر میکشم و برایت از آنروزها نغمه میخوانم ازفلسفه نماز و روزه هایم پرسیدی . برایت از روزگاری که با روزه و نماز سپری کردم میگویم میدانی آنروز که صدایت را در تلفن شنیدم وضو ساختم، نمازی خواندم و به راه افتادم…سرنوشت نمازها بسیارند و صفحات سپیدو سیاه عاجز از تحمل سنگینی شان امابا زبان روزه صادقانه به اختصار برایت ازبرخی روزهای روزه ها میگویم میدانی دراین روزها که بر من گذشت و تو فقط سه ماه و اندی از آن را شاهدم بودی روزهایی گذشتکه روزه بودم و سوزی زمستانی دانه هایی از سپیدی بر لابلای جوانی ام نشاند.
آن روز که فهمیدم همسر امید دو ماهه بارداراست روزه بودم و یکی سپید شد،آنروز که التماس میکردم اعتکاف را از من نگیرید روزه بودم و یکی سپید شد،آنروز که علی تشنج کرده بود و در مقابل چشمانم شهادتین میخواند و دکتر ناجوانمردانه اورا بازیگر میخواند روزه بودم و یکی سپیدشد.
آن بیست روز که درندانستن های آن روزها با صدای زنگ تلفن از بند رهایم کردی و به سراغم نیامدی روزه بودم و یکی سپید شد، آنروز که مستأصل شده بودم و از تو پرسیدم تابحال طعم زندان راچشیده ای روزه بودم ویکی سپید شد، آن روز صبح که مجید در میانه راهرو غش کرد و نقش زمین شد روزه بودم و یکی سپید شد، آنروز که امیددر تنهایی به دیوار سلولش میکوبید و ضربه هایش چون پتکی بر سرم فرودمی آمد روزه بودم و یکی سپید، شدآنروز که زندانبان نماز جماعتمان را به سخره میگرفت و ریاکارمان میخواند روزه بودم ویکی سپید شد، آن روز که تلفنی با بغض فرو خورده مادرم صحبت میکردم و صدای گریه های پدرم را می شنیدم روزه بودم و یکی سپید شد
امابگذریم آن روزها فقط نزدیک دو ماه از سالی بود که بر من سپری شد و روزهایی که روزه بودم روزها می گذشت و روزهای بعد می آمدآنروز که تصاویر دوستانم که حتی از من هم کوچکتر بودند مهدی و احمد و باز هم مهدی را در دادگاه میدیدم روزه بودم و یکی سپید.
شد.
کارشناس یادت هست؟آنروز که پرونده هشتصدوپنجاه صفحه ای ام رادیدم و آخرش خواندم که مرا متهم به زیرکی ساختید روزه بودم و یکی سپید شدحاجی یادت هست ؟ فردای شب قدر را که با ترکیدن زهره ام افطار کردم . آنروز هم روزه بودم و یکی سپید شد.
فردایش را یادت هست که بالا آوردم و مجبور به شکستن روزه ام شدم تا خدای ناکرده برداشت بدی از حال و روزم نشود؟ آن روز روزه امرا شکستم اما بازهم یکی سپید شد.
فردایش که تصویر و عکس و دفاعیاتم را در تلویزیون و روزنامه ها دیدم و خواندم روزه بودم ویکی سپید شد. اما از آنروز به بعد دیگر تو شاهد روزها و روزه هایم نبودی. میدانی آنروز که قاضی به ناحق دادنامه ای بلند بالابرایم نگاشته بود و حتی در قسمتی مرا متهم به قیاس نظام و رژیم پهلوی کرده بود وبه استنادش کابوس پنج سال زندان را در دلم آویخت روزه بودم و یکی سپید شد.
آنروزها که وکیل تسخیری ام مرا بازیچه دست خود کرده بود و برای یک لایحه نوشتن ازاینور به آن ورم میکشاند آن روزی که لایحه را روی پرونده گذاشتم روزه بودم و یکی سپید شد، آن روز که درسایتی از مدیران فتنه عمیقم خواندند ومرا به جرم های ناکرده ای چون توهین به اسلام و رهبری و جعل نامه فرماندهان سپاه متهم ساختند یکی سپید شد.
آنروز که همین مطلب بی اساس تیتر یک روزنامه جوان شده بود و من(به درک)و خانواده ام از ترس برخود میلرزیدیم یکی سپید شد.
آنروزها که به دنبال بیچارگی ام در میان یک مشت معتاد و عرقخوار راهروهای همچوغسالخانه ی دادگاه انقلاب را طی میکردم روزه بودم و یکی سپید.
شدآنروز که استادی با آنکه حال و روز زارم رامیدید به خاطر یک نمره زمینم را به زماندوخت و مشروطم کرد تا شاید در جلو رییس دانشکده خوش خدمتی نشان دهد یکی سپیدشد.
وقتی فارغ از روزگاربه امید نویدی که حاجی داده بود خوش خیال بودم ، امتحانات شروع شده بود و خودرا سرگرم درس کرده بودم آن روز که به جای هدیه تولد برایم احضاریه زندان آوردند یکی سپید شد.
آنروزها که به جای حضور در کلاسها از ترس دستگیری آواره این خانه و آن خانه بودم تا نکند بازداشت شوم و امتحانات را از دست بدهم یکی سپید شد…
میدانی کارشناس آن روزها روزه نبودم نه از سر راحتی بلکه دیگر نایی برایم نمانده بود، وقتی شخصی می گفت آزمایشیست الهی نا خداگاه به خدا گله میکردم که کاش به یک لحظه چون ابراهیم می آزمودی نه به ماهها که دیگرخسته شدم از این روزگارمیدانم که امروز که خبر بخشش آمده کابوس روزهای آینده از کنارم رفته است.اما آن روز که خبر بخشش شنیدم دیگر حتی توانی برای شادمانی نیز نداشتم و فقط دو رکعتن ماز شکر خواندم.
بگذریم انگاراین روزها و سپیدی هایش تمامی ندارد وهنوز هم اشخاصی هستندکه به بهانه هایی چون غیبت در روزهای آوارگی ام میخواهند مرا از دریافت حاصل سالهاتحصیلم محروم کننداماکارشناس میدانی نمازهاو روزه ها برای آن روزها و این روزهایم خورشیدهایی بودند و هستند که هم روشنگر راهمند و هم در گرمایشان به دنبال آرامشی از پی آن سوزها میگشتم و میگردم…
حکایتِ زن و مردی جوانی که گرفتار مشتی لات و اوباش شدند ، حکایت ما و سید حسن خمینی است . لاتها و اوباشها ، بنا به «مرام لاتی» به زن جوان دست درازی نمیکنند و فقط از او میخواهند اندکی برای آنها برقصد تا بزمشان گرم شود و کیفشان کوک شود . زن جوان ، میرقصد و خوش می رقصد ؛ آن گونه که لاتها هم «حال» شان خوش میشود . این میان شوهر جوان میماند و یک دل سوخته و عربدههای مستانهی مشتی لات و اوباش.
مراسم افطار رهبری هم ، حکایت همین بزم اوباشها (موبوکراتها) بود و در گوشیهای آسید حسن و خندههای مستانهی گنده لات مجلس و دلِ سوختهی ما..و سخنی با سید حسن آقای خمینی که می دانم با جنبه و دوست داشتنی و بزرگ است ..
***
حسن جان ، ما سیاست مدار نیستیم ، خیالت راحت . نه میخواهیم به بادت بدهیم و نه میخواهیم از یاد بروی . نه میخواهیم سرت را بشکنیم و نه میطلبیم که سکوتت را بشکنی ، نه میخواهیم جایت را تنگش کنیم و نه دور نشستهایم که لنگش کنی . ما فقط دل سوختهایم ، حسن!
حسن خان ، ما سیاست را میفهمیم. این هم خیالت راحت. نه توقع ایستادن و دورشدن از کانون قدرت را داریم و نه توقع کناره گرفتن و کنج عزلت گزینی و کوچ نجف نشینی . هم راهیات را با آنها میفهمیم و هم صداییات را با خودمان میشنویم . از خوردنت با آنها به « یک» حیف میگذریم و به بودنت با ما «خیلی» کِیف میکنیم .
خلاصه .. «حال»ات را میفهمیم ؛ سیـــد…
اما ؛ آقا حسن! می بینی آنها موفق شدهاند. در گوشیات را با رهبر، فریاد میزنند تا من این گونه بنویسم و پشت کردنت را به محمود، انکار میکنند تا من این گونه بسوزم . و من مینویسم و تلخ مینویسم و تند مینویسم «تا صاحبخبر شوی»…
آسید حسن ! از «این خبرها» که بگذریم . قرار ما این نبود . قرار ما این نیست . امیدوارم آن چه گذشت آن گونه که به من گفتهاند، آن گونه که ما دیدهایم و آن گونه که فاطمه شمس نوشته است، به آزادی «بی وعده و خبر» کسی مربوط نشود و مربوط نباشد . امیدوارم آن زمان که از آزادی «او» میگفتید ، از دستگیری نوریزاد خبر ی نداشته باشید . امیدوارم «بیخبر» باشید ، امیدوارم … حسن .
آســد حسن ؛ قرار ما این نبود ! به قول خودت : هنوز یکسال از خون شهیدان این جنبش نگذشته است، آقا! …حافظ گفتنی :
ای بی خبر، بکوش که صاحب خبر شوی …. تا راهرو نباشی ، کی راهبر شوی ؟در مکتب حقایق ، پیش ادیب عشق … « هان ای پسر ! بکوش که روزی پدر شوی »



